کنکاش در تاریخ

کنکاش در تاریخ

بیان نظرات جدید درباره تاریخ آذربایجان ، ایران و جهان
کنکاش در تاریخ

کنکاش در تاریخ

بیان نظرات جدید درباره تاریخ آذربایجان ، ایران و جهان

پارسی گویان یهودی


یهودیان آزاد شده از اسارت مصر اندکی بعد از سلیمان و داوود نبی به سبب فسادی که در جهان مرتکب شدند(آیات ابتدایی سوره اسرا توضیح دهنده این مسئله می باشد) به اسارت بابل رفتند. بی شک در جهان تنها قومی که از بابل و بین النهرین کینه تاریخی به دل دارد، یهودیان هستند. چنانچه عهد عتیق در موارد گوناگونی می گوید:

«‏آن گاه زمانی فراخواهد رسید که من بابل را با تمام بت‏ها‏ی اش مجازات خواهم کرد و کوچه‏ها‏ی‎اش از جنازه پر خواهد شد‏.‏ آسمان و زمین شادی خواهند نمود، چون از شمال، لشکریان ویرانگری به جنگ بابل خواهند آمد‏.‏ همان طور که بابل باعث هلاکت بسیاری از قوم اسرائیل شد، خود نیز به همان گونه نابود خواهد گشت‏.» (عهد عتیق، غزل غزل‏ها‏ی سلیمان، 50 ــ 47 : 51 )
‏«‏ای بابل، ای کوه مستحکم، ای ویران کننده جهان، اینک من دشمن توأم!‏ دستم را بر ضد تو بلند می‎کنم و ترا از آن بلندی فرود می‏آورم‏.‏ از تو چیزی جز تپه خاکستر باقی نخواهم گذارد‏.‏ تو برای همیشه ویران خواهی ماند حتی سنگ‏ها‏یت نیز برای بنای ساختمان به کار نخواهد رفت‏.‏ به قوم‏ها‏ خبر دهید برای جنگ با بابل بسیج شوند!‏ شیپور جنگ بنوازید‏.‏ به سپاهیان آرارات، میتی و اشکناز بگویید حمله کنند‏.‏ فرماندهانی تعیین کنید تا دستور حمله بدهند‏.‏ اسبان زیاد فراهم آورید‏.» (عهد عتیق، ارمیا، 27 - 25 :‏ 51)
و ...

این نفرت تا جایی پیش می رود که یهودیان برای چاره اندیشی  و آزادی از اسارت بابل چنان چه عهد عتیق توضیح می دهد به سراغ شخصی به نام کوروش می روند و در ادامه با قتل عام سراسری بومیان منطقه  شرق میانه (به مرکزیت کنونی ایران و عراق) که در عهد عتیق «پوریم» نام گرفته به سرزمین خود بازگشته و معبد را تجدید بنا می کنند.
معبد دوم بنابر اسناد تاریخی روشنگر، توسط اسکندر(ذوالقرنین) تخریب می شود. ولی یهودیان این تخریب را به گردن تیتوس پادشاه روم انداخته اند تا از این طریق خود را مورد حمله و تاخت و تاز توسط ذوالقرنین (که در قرآن نیز جایگاهی والا دارد) معرفی نکنند.
بنابر این از نظر یهودیان فراعنه مصر، بخت النصر و اسکندر مقدونی، منفور ترین دشمنان  به شمار می روند.
چند سال پیش در یک برنامه تلویزیونی از شبکه سیما شعرهایی از «علی معلم دامغانی» شنیدم. کل این اشعار  را بدون تغییر  می آورم. به بخش هایی از شعر که داخل که بار رنگ قرمز مشخص شده است توجه کنید:

محمد علی معلم دامغانی

«طرحی از تائیس»
طرحی از ابلیس
از محبوبه‌ی مقدونیِ ملعون
در شبیخون شراب و شعله
در شبگیر خشم و خون
طرحی از تائیس
از قدیسه‌ی بی شرم آتن
_معبدش در نیس_
ماده دیوی قامتش شش زرع و سیصد پای
چیزی کم
مشعلش در دست و تاجش
بر سر از تاراج ملک جم
رانده شاید پار یا پیرار از پاریس
مانده بر خیزابه‌های سرخ آتلانتیس
طرحی از تائیس
آنک آن تندیس بی همتای آزادی
دل ربا بر ساحل دریای آزادی
طرحی از تائیس
از محبوبه‌ی ملعون اسکندر
طرح فریاد زنان جفت جو در مدخل بندر
طرحی از تائیس و مشعل
طرحی از تاراج
طرح قهر ماندانا تا فَروَهَر
تا شمعدان تا خاک
طرح آزادی به رغم بندگی کردن

طرح مشرک، طرح کافر زندگی کردن
طرح اومانیته بالیده از تِخنه
طرح در ایمانِ انسان، آخرین رخنه
طرحی از تائیس مشعل دار
از ابلیس
ماده دیوی مانده بر امواج آتلانتیس
طرحی از تائیس
این که می‌بینید بابل نیست، آتن نیست، آتیکاست
بل نه آتیکای یونان، بابل مغرور امریکاست

دشمن توحید و توهین خداوند است امریکا
دیو دیوانه است و اینک خفته در بند است امریکا
سایه‌ی ضحاک و دجال است، نی مرده است نی باری
اینک این آخر زمان یا عصر آهن، فتنه‌ی کاری
آی انسان‌های هفت اقلیم! برخیزید برخیزید
شعله‌های پاک را بر محو اژدرها بر انگیزید
هشت‌پای است این پلید هفت سر، بالیده پیوسته
وز دروغ بی‌فروغش دیده بر نالیده پیوسته
کشتن، او را باید و زین سان هنر کردن
یا چو انسان خود ز گرگ-انسان حذر کردن
طرحی از تائیس از ابلیس از شیطان آتیکا
لکه ننگی است بر ننگ جهان دامان امریکا» (موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب)


یک ویدئوی کوتاه از این شعر

چنانچه در بخش های مختلف این شعر می آید، شاعر در ظاهر آمریکا را دشمن ایران و جهان معرفی می کند اما برای توضیح مشخصه های این دشمن، تشبیه هایی  به کار می برد که در اصل دشمنان تاریخی یهودیان می شناسیم!!!
 جای هیچ شک و شبهه ای نمی ماند که «علی معلم دامغانی» مانند بسیاری دیگر از شاعران پارسی گوی ایران، یهودی است. کینه او از اسکندر، بابل و ذکری که از معبد تانیس (معبد منتسب به رامسس) در مصر می آورد و توصیفی که از شمعدان و طرح آزادی و  خاک و عصر آهن و فتنه کاری (همان پوریم) و ... می کند جای هر گونه شک و ابهامی را می بندند.
دقیقا نمی دانم یک شاعر یهودی در اشعار خود چه گونه باید ماهیت خود را نشان دهد تا عده ای باور کنند در این سرزمین همه چیز در دست یهود است.

حال مرادم از آوردن این توضیح تنها اثبات یهودی بودن او نیست. هر روز و هر شب با هزاران و صدها یهودی به ظاهر مسلمان و در اصل آنوسی و جدید الاسلام  در خیابان و محل کار و رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله و کتاب و  اینترنت و ... روبرو هستیم.
هدفم از ادامه یادداشت یاد آوری چند نکته دیگر  بود. چند سال پیش در یادداشتی اشاره کردم، پایه مجسمه «تائیس» (که آزادی نام گرفته) طرحی از معبد سلیمان است:

به پایه مجسمه  توجه کنید و با عکس بعدی مقایسه نمایید

طرحی تخیلی از معبد سلیمان

رائفی پور مانند ملغمه هایی دیگر در این باره نیز وارد عمل شده و مطالبی مسخره و غیر مستندی را عنوان می کند. او علاقه مند است به جای یهودیان از فراماسونری سخن بگوید. او و امثال او برای ایجاد انحراف در اذهان عمومی مردم ایران فعال هستند.


باز هم حرف های غیر مستند و غیر مربوط از استاد اعظم رائفی پور

حال شما را به جایی دوری نمی برم. به شهر توس در خراسان ایران می برم:

آیا مقبره فردوسی  مشابه پایه مجسمه آزادی یا معبد سلیمان نیست؟

شاید عده ای بگوید مسائل به همدیگر مربوط نیست. بنابراین به تصویر بعدی توجه کنید:

مقبره اولیه بر سر مزار فردوسی

همان مقبره از نمایی دیگر

نمای دیگری از آن مقبره

کسی تا کنون توضیحی درباره هرمی که برای مقبره فردوسی ساخته اند نداده است. اما عجیب این که سازه جدید با نقش هایی از طرح ستون های هخامنشی نیز بسیار مشکوک و در خور توجه می باشد. آیا امثال رائفی پور که باد ایران پرستی و روشنگری درباره فراماسونری و مطالب چرت و پرت دیگر  را در غبغب می اندازند نسبت به این مسائل نیز حرفی برای گفتن دارند؟ یقینا خیر
حال به ادامه یادداشت توجه کنید.
آن زنی که مشعل به دست، رو به مشرق زمین دارد  ایسیس(استوره مصری)   یا  تائیس (همسر و یا معشوقه خیالی اسکندر «ذوالقرنین») نمی باشد. طرحی از «استر» تورات عهد عتیق است. مشعلی که به دست دارد برای نابودی شرق میانه به مرکزیت بابل (در قتل عام پوریم) می باشد. کلاهی که بر سر اوست هفت شعله دارد. همانند «منورا» شمعدان مقدس یهود. لوحی که بر دست دارد شبیه لوح ده فرمان و محلی که بر روی آن ایستاده(چنان که توضیح دادم) معبد سلیمان می باشد. همه این نشانه های سنبلیک نمی تواند اتفاقی و به صورت تصادفی در کنار هم قرار گرفته باشد و از آن جهت که پایتخت آمریکا را با نام «شهر داوود» معرفی می کنند، این موضوعات برای بنیان اندیشی جای تعجب نیست.



هر چند سعی کرده اند برای فریب، مجسمه «استر» را، الهام گرفته از طرح خیالی مجسمه عظیم رودئوس نشان دهند.


پایان

در جستجوی ذوالقرنین و یاجوج و ماجوج


قبلا این دو یادداشت را در تلگرام به صورت پراکنده قرار داده بودم. اکنون در این یادداشت همه آن ها را می آورم تا از تکرار و توضیح بی مورد خود داری شود.


تصاویری  نشان داده شده و مورد ادعای مربوط به سد ذوالقرنین در آسیای میانه، مسخره بازی است. هدف از تبلیغ این مسئله جلوگیری از شناخت محل اصلی یاجوج و ماجوح می باشد. بنابر نوشته هایی که استاد پورپیرار قبلا آموخته ایم این سد در منطقه قفقاز قرار دارد.


تصوری که اکنون از محل قرار گیری یاجوج و ماجوج ترویج می دهند!


با همین ایده جاده های باستانی چین را دیوارهایی دفاعی برای مقابله با این قبایل وحشی توضیح می دهند که پنداری اشتباه است برای مقابله با آن  قبایل نیاز به ساخت کیلومتر ها دیوار آن هم در نقاط صعب العبور  شمال و شمال شرق چین نمی باشد.



 تصویر باز سازی شده نقشه کتاب دیوان الغات ترک کاشغری

در این تصویر و تصاویر دیگر از نقشه های به ظاهر قدیمی و کاملا مجعول، به هیچ شکلی نمی توان شرق و غرب و شمال و جنوب را تشیص داد  و محل آن را فهمید. در این وبلاگ و طی یادداشتی مستقل به اساس این نقشه های جعلی  پرداخته ام و وارد جزئیات آن نمی شوم. هدف اصلی از این یادداشت توضیح چند مسئله مهم می باشد که در ادامه می آید. نخست به این ویدئو ها توجه کنید:


چنانچه در ویدئو  می بینید یک عارضه طبیعی از یک کوه قابل نمایش است. به دلیل شیب موجود در آن بخش برف ها بر روی هم سوار شده اند و یک پوسته برفی و یخی ایجاد کرده اند.



رشته کوه های به هم تنیده و در جهات مختلف گسترش یافته این سوال را در ذهن مجسم می کند، آیا به واقع با ساخت آن سد در آن منطقه راه دیگری برای نفوذ یاجوج ماجوج به مناطق جنوبی وجود نداشت؟ به تصویر زیر توجه کنید:


آیا در پشت آن توده یخی جز پیکره کوه چیز دیگری قابل مشاهده است؟ یقینا خیر. پس این عارضه طبیعی نمی تواند دست ساخت بشر باشد و بتوان آن را حاصل تلاش ذوالقرنین دانست.
مردم آسیای میانه از فقیر ترین مردم جهان اسلام به شمار می روند. شغل اکثر مردمان آن سرزمین گله داری است و روستا نشینی و شهرنشینی در آن اقلیم چندان گسترده نیست. اگر به فرض یاجوج و ماجوج را اقوام مغول در نظر بگیریم اوضاع بسی آشفته تر می شود.


مستندی درباره مغولستان و اوضاع آشفته شهر اولان باتور





تصاویر بالا مربوط به شهر «اولان باتور» پایتخت مغولستان می باشد. تقریبا غالب جمعیت این کشور اکنون در پایتخت زندگی می کنند. شغل اصلی آن ها گله داری بوده است و به دلیل سرمای بیش از حد سال های اخیر به پایتخت پناه برده اند (زیرا گله هایشان در اثر سرمای شدید تلف شده اند) و چادرهای خود را در آن جا برپا کرده اند. شهر اولانباتور بر روی معادن ذغال سنگ قرار دارد. آن ها برای کسب در آمد با روش های بسیار ابتدایی و خطر ناک و غیر ایمن به استخراج ذغال سنگ می پردازند. داخل و اطراف شهر از این معادن کوچک مملو می باشد. به دلیل قرار گرفتن اولان باتور در میان دو ردیف رشته کوه، و قرار گرفتن برخی کارخانه های بسیار بزرگ و قدیمی در مرکز، آن شهر اکنون آلوده ترین شهر دنیا محسوب می شود...
اکنون پایتخت مغولستان آلوده ترین شهر جهان است و 200 بار از  نیویورک (ستاندارد های آمریکا) آلوده است ... در حالی که تولید و صنعت خاصی ندارد!
دایره های سفید رنگی که می بینید چادرهایی است که مغول ها در آن زندگی می کنند، در همسایگی و حاشیه شهر اولانباتور حدود یک میلیون نفر  زندگی می کنند!!! دقیقا مثل شرایط یک اوردوگاه!!! این توضیحات خلاصه کوتاهی از مستند مرتبط با این ویدیو می باشد.

اگر مغولان را در عصر کنونی چنین بی چیز و عقب مانده می بینیم، چگونه می توان آن ها را در تاریخ گشته، فاتحان و یاغیان و کشورگشایان بزرگ به حساب آورد؟ آیا به واقع آن اقلیم می توانست مرکز تجمع و بروز استعداد برای چنین کارهایی را فراهم آورد؟ یقینا خیر.
این موضوع را در این جا می بندم و توجه شما را به مطلب دیگری در ویدئوی زیر دعوت می نمایم:

چندین و چند بار آن را ببینید!!! به خاطر داشتن اندیشه های ظاهرا مذهبی رائفی پوری، تا کنون در این وبلاگ مطلبی درباره او نیاورده بودم. (گرچه می توان به راحتی در چند یادداشت همه گفته های او را به اسناد قابل قبول رسوا کرد. اما مقصد اصلی این یادداشت چیز دیگری است.)
او و دیگر شیعه گرایان باستان پرست را می توان در مجموعه شعوبیه جدید قرار داد که نه اسلامشان مشخص است و نه باستان گرایی ایشان. آن ها برای معرفی خود به عنوان دانایان کل به هر شگردی  دست می زنند، حتی اگر در تناقض با قرآن باشد. (بی جا نیست که هر سال آبان ماه در کشوری به ظاهر اسلامی عده ای نادان و فریب خورده در پاسارگاد شعار می دهند «ما آریایی هستیم، عرب نمی پرستیم». یقینا ایشان آریایی های مدرن هستند زیرا به شهادت متن بیستون(کتیبه جعلی) آریاییان همان اقوام وحشی و شورشی بوده اند.)
رائفی پور و امثال او را باید در ردیف زین کوب های جدید و مذهبی قرار داد. هدف ایشان ساختن هویتی پوچ و بی مفهوم است. آن ها در ظاهر و برای مقابله به جهان غرب رنگ ایرانی به خود گرفته  اند و برای مقابله با اسلام واقعی متوسل به تشیع و امامان شیعه شده اند! تاکید آن ها بر تشیع، فقط و فقط  بر اندیشه های ضد اسلامی و ضد عرب استوار است. (اگر عمری باشد درباره این جاعل دروغ گوی حقه باز مطالب اختصاصی قرار خواهم داد. گرچه قبلا به ایشان پیشنهاد مناظره دادم و جسارت ورود به این گفتگو ها را هرگز نمی توانست داشته باشد.)
در این جا فقط اشاره کردم که شیعیان باستان پرست کوروش را در مقام ذوالقرنین قرار داده اند.


تصویری از نقشه محل قرار گیری این سد
به ادامه یادداشت خود برگردم. در این نقشه گرچه محل این سد به درستی مشخص شده است اما اشاره به کلمه کوروش در کنار رودخانه کور یا کورا جالب توجه است. توضیحات نقشه به عربی است و مسئله را جالب تر هم می کند!

سلسله جبال منطقه قفقاز که از دریای خزر تا دریای سیاه کشیده شده است
«تا ۸۰ سال پیش هیچ کس در این جهان کوروش را نمی شناسد ولی ۷۰۰۰ سال است که  مردم در این سرزمین زندگی می کنند. دوره کوتاهی که کوروش و سلسله هخامنشیان بروز می کنند مثل یک لحظه در تاریخ ایران می ماند. پس از اخراج شان به وسیله اسکندر هم هیچ کس از آنها یاد نمی کند.آنها منفورترین سلسله ای هستند که در تاریخ ایران ظهور کردند. بی شک هرگز نفرتی که تاریخ و خاطره ملی متوجه آن ها کرده است، متوجه هیچ کس دیگر نکرده است. حتی مردم اسم فرزندانشان را چنگیز و تیمور و غیره می گذارند ولی یک نفر را پیدا کنید که تا قبل از زمان رضاشاه اسم فرزندش را کوروش یا داریوش یا خشایارشاه گذاشته باشد.کسی به اینها نه اعتنایی کرده نه در تاریخ ما جایی دارند. دیوانگانی بودند که برای مدت بسیار کوتاهی در اینجا تا توانسته اند آدم کشته اند و خرابی به بار آورده اند و وقتی هم که اسکندر وارد شد به سرعت پشت کوههای قفقاز گریختند و ماجرایشان تمام شد چنانکه در قرآن هم عین این صحنه توصیف شده است که مردم به اسکندر تظلم می کنند که تو کاری بکن که این قوم بازنگردند اسکندر هم همچنان که قرآن می گوید سدی در برابر دربند قفقاز که تنها راه عبور آن ها از شمال به جنوب بوده را می بندد. اینک تصویر واقعی تاریخ ایران و تاریخ شرق میانه کاملا روشن و درخشان و قابل مراجعه است اما کسی حاضر نیست که این را در سطح جامعه عرضه کنیم.» (مصاحبه چاپ نشده روزنامه شرق با ناصر پورپیرار)
برای بررسی آثار باقی مانده از آن سد عظیم یاد شده در قرآن یقینا باید سفری به کشور گرجستان کرد و از نزدیک به بررسی آثار و بقایای آن پرداخت. کاری که تا کنون انجام نشده و حداقل برای ما قابل رویت نبوده است.  در اینجا باید به ادعاهایی درباره شخص ذوالقرنین بپردازم.

پول ترکمنستان با طرحی از «اوغوز خان» خیالی
بربالای کلاه «اغوز خان» دو شاخ قرار داده اند تا او را ذوالقرنین معرفی نمایند. چنانچه پان تورکیست ها  خود را از نسل و پرورش یافته گرگ  می دانند اغوز خان را نیز به این مسئله مرتبط می دانند!



به دست آن مسجمه کودک سوار بر گرگ را نگاه کنید! پان تورکیست ها آن را نشان و سنبل خود معرفی می کنند. حتی در ترکیه به عنوان یک سنبل حزبی از طرف MHP استفاده می شود.

این هم پوستری ازاغوز خان می باشد که به صورت تصادفی در اینترنت یافتم

اگر شجره سازی توراتی عهد عتیق برای تورک ها را قبول نماییم در آن صورت اوغوز خان نیز از خاندان یهود بوده است! زیرا یافث فرزند کوچک نوح توراتی است. نوحی که  یهودی بوده است!  جالب است  هرودوت و چند مورخ دیگر کوروش را پرورش یافته توسط سگ می دانند!!! بنابر این صاحب دو مدعی برا ذوالقرنین از طرف تورک و فارس هستیم که در دو مشخصه بسیار به هم شباهت دارند:
الف) هر دو توسط یک حیوان پرورش یافته اند!
ب) اغوزها از نسل یافث فرزند نوح تورات هستند و کوروش برگزیده یهود!

(چند سال پیش با گروهی بر سر این مسئله به گفتگو می پرداختم. مدعی بودند گرگ زاده هستند. گفتم خوب کوروش را نیز سگ پرورش داده است. فرمودند گرگ از سگ بهتر است!!! گفتم هر دو حیوان هستند. آشفته شده بودند!)

داستان زیر را از وبلاگی برداشته ام با دقت آن را مطالعه کنید:
«ارگنه قون یکى از افسانه هاى تورکان اوغوز بشمار می رود. اصل آن شعر گونه بوده است، طى قرون و اعصار متمادى سینه به سینه نقل می گشته تا اینکه در سده هاى اخیر کوتاه شده آن در اشکال گوناگون نوشته شده است. ارگنه قون: ار(قهرمان) + گئنه(یئنی:جدید) + قون(گون:روز). گؤک تورک ها بخت شان بیدار، تیرشان رسا و نیرویشان چیره بود. دشمنان جمله همداستان گشته به کین خواهی شان برخاستند. پس از ده روز جنگ دشوار گؤک تورک ها چیره شدند. سران قوم مغلوب انجمن بزرگـى ساخته به چاره جویى نشستند و چنین گفتند: «اگر علیه گؤک تورک ها دست به نیرنگ نزنیم سرانجام کارمان به خسران خواهد کشید. دیگر بار لشکر آراستند و جنگ و نیرنگ را برابر ساختند، کارگر افتاد و گؤک تورک ها دچار هزیمت شدند، سالمندانشان را از دم تیغ گذراندند، جوانانشان را به بردگى گرفتند، خانه های شان را ویران کرده اموالشان را به غارت بردند. از بزرگ زادگان گؤک تورک ها تنها یکى از پسران ایلخان که در آن سال همسر گزیده بود و دیگرى خواهرزاده وى دوقغـوز-اوغوز زنده مانده بودند که به بردگـى دشمنان درآمده بودند. آنان در فرصتى مغتنم، شبانه سوار بر اسبى شده همراه همسران خویش از دست دشمنان گریخته به زادگاه خویش برمی گردند. احشام فراوانى مى یابند که آن ها نیز از دست دشمنان گریخته به چراگاه هاى خویش برگشته بودند. دو بزرگ زاده گؤک تورک چاره را در آن دیدند که به همراه احشام خود زیستگاه امنى در میان کوه هاى صعب العبور بیابند تا از گزند کینه جویانشان در امان بمانند. پس از جستجوى زیاد سرانجام سرزمین دلخواه شان را یافتند. نخجیرگاهى بغایت زیبا، دشتى فراخ، کران تا کرانش پوشیده از گل و گیاه، آب هاى گورا از هر سو روان… پروردگار را سپاس فراوان گفته در آنجا سکنى گزیدند. چهارصد سال بدین منوال گذشت. شمار گؤک تورکان و نیز اموال و احشامشان دیگر بار چنان فزون گشت که دیگر در ارگنه قون نمى گنجیدند. براى رهایى از این تنگنا در کنگره  بزرگى به کنکاش نشستند و در چاره زیرین همرأى شدند. از نیاکانمان شنیدیم که در بیرون این کوه هاى سر به فلک کشیده سرزمینی است بغایت پهناور و دلگشا با شهرهایى زیبا و آبادان، موطن نیاکانمان نیز آنجا بوده است. پروردگار را سپاس مى گوییم که ما امروز در چنان وضعى نیستیم که از بیم دشمنان مان خود را در این کوه ها محبوس نماییم، راه خروجى جسته همچون سیلى خروشان بیرون آییم. با آنان که با ما سر جنگ دارند بستیزیم و با آنانکه از در دوستى در آیند آشتى کنیم.

کوهى را که در ترکیب آن آهن فراوان بود یافتند و با نصب دمه و کوره هاى عظیم صخره هاى ستبر را گداخته راه فراخى گشودند. با تعیین ماه، روز و ساعت مساعد چون سیلى خروشان بسوى دشت هاى بیکران سرازیر گشتند و از مشاهده چشم انداز دلگشا و لطافت هواى روح بخش بهارى به شور و وجد آمدند. کینه جویان را به زانو در آوردند و با عافیت جویان مدارا کردند. و بدین گونه دیگر بار با فرمانروایى بر سرزمین نیاکان خود بزرگترین ملت جهان گشتند.»

به چه می اندیشید؟ آیا تشابهات بسیار روشن و توضیح دهنده این داستان با مسئله ذوالقرنین را نشان نمی دهد؟ آیا اغوز ها را جزوی از یاجوج و ماجوج بدانیم یا این داستان را بازسازی شده بر اساس باورهای قومی اغوز ها تصور کنیم؟

در این داستان توجه به چند نکته بسیار ضروری است.

الف) اقوام همجوار به شدت با اغوز ها در ستیز بوده اند و چاره را در نابودی کامل آن ها می بینند.

ب) بعد از کشته شدن اغوز ها فقط دو نفر از آن ها باقی می میاند. مانند یاجوج و ماجوج که ظاهرا اشاره به دو شخص یا قبله می کند.

ج) آن ها در حصاری از کوه ها قرار می گیرند تا رشد و گسترش یابند ولی راه خروج از ان منطقه را که «ارگنه کون» نام دارد نمی دانند با این که خود به آن منطقه رفته اند!

د) نهایتا راه چاره و برون رفت از آن حصار را در برپایی آتش و ذوب کردن کوه آهنی می دانند!


آیا ریشه قبله کوروش و اغوز ها را مشترک و از نسل خزر ها بدانیم؟ ما می دانیم که در تاریخ شخصی به نام کوروش و اغوزخان وجود نداشته اند در این صورت چگونه این اشتراکات را قبول کنیم.


ادامه دارد...

محل شنب غازان تبریز! ( 2)

نقشه مطراقچی


مدتی پیش یادداشتی درباره محل واقعی شنب غازان در وبلاگم قرار داده بودم. همراه با کامنت های توهین و فحاشی، شخصی لینکی را  فرستاده بود که در آن عکس زیر موجود بود:





گرچه در این تصویر به هیچ شکل نمی توان مثلا بازار تبریز را پیدا کرد اما آن جاده روم و عراق عجم بسیار جالب توجه است و گرچه هر دوی این آدرس ها در یک سمت تبریز هستند ولی برای دست یابی به آن ها دو جاده مختلف را ساخته اند. کاخ هشت بهشت و شنب غازان آن هیچ آثاری قابل مشاهده ندارند. مسجد جامع آن هیچ تطابقی با مسجد جامع نیمه کاره و هنوز در حال ساخت آن ندارد.

اگر فرض را بر این بگیریم که تبریز در زمان مغولان تا این وسعت بوده  و تا زمان صفویه به همین شکل مانگار است تا مطراقچی طرحی از آن رسامی کند. باید بر روی تصویر هوایی گوگل ارث این مسئله را بررسی کرد:





چنانچه در نقشه مطراقچی مشاهده می کنید دور تا دور تبریز حصاری وجود داشته است که لبه پایین سمت چپ آن جهت شمال می باشد و ظاهرا در مجاورت اتصال رودخانه آجی چای به میدان چایی است که  نشانی از آن موجود نمی باشد و گویا رودخانه ای از سمت دیگری به میدان چایی می پیوندد!!! اگر فاصله تقریب مسجد کبود تا شام قازان را مشاهده کنید حدود 5 کیلومتر می باشد و از آن جهت که در نقشه مطراقچی فاصله بین مسجد کبود تا شام قازان عرض نقشه می باشد بنابر این طول ان باید بیشتر از 5 کیلومتر بوده باشد!!! آیا تا 100 سال پیش تبریز شهری در حوالی بازار کنونی نبوده است؟
پس بار دیگر بر اساس گفته های همین حضرات می توان جعلی و ساختگی بودن نقشه مطراقچی را اثبات کرد و توجه داد که به هیچ شکلی این نقشه با جغرافیای اماکن تبریز مطابقت ندارند.



این دو تصویر خیالی را مربوط به شام قازان دانسته اند و در اغلب کتاب ها و وبسایت های اینترنتی تبلیغ می نمایند. دقیقا نمی دانم مثلا طراحی دوم را بر اساس کدامین باقیمانده ابنیه بازسازی کرده اند ولی به هر حال اگر از کل این مجموعه موهومی که هدفی جز اثبات حضور ایلخانان در تبریز را ندارد، خشتی برای نمایش پیدا می شد، می توانستیم قبول کنیم این ابنیه زمانی برپا بوده است زیرا در اسناد تصویری شهرهای ایران در دوره قاجار هم، آثاری از این شهر قابل یافت نیست.