کنکاش در تاریخ

کنکاش در تاریخ

بیان نظرات جدید درباره تاریخ آذربایجان ، ایران و جهان
کنکاش در تاریخ

کنکاش در تاریخ

بیان نظرات جدید درباره تاریخ آذربایجان ، ایران و جهان

فرقه های جدید! (1)

«سید علی‌محمد شیرازی ملقب به باب، در 1 محرم 1235 قمری در شیراز زاده شد. اگر چه او ادعاهای متفاوتی داشته، اما در مجموع می‌توان وی را شارع آیین بیانی خواند و بهائیان او را مبشر دین بهائی می‌دانند. او خود را بشارت دهندهٔ دینی دیگر که قرار بوده پس از او از طرف خداوند توسط «من یظهره‌الله» فرستاده شود، معرفی کرده‌است و او به کرّات در آثار خود به ظهور «من یظهره‌الله» اشاره می‌کند. پس از او افراد بسیاری ادعا کردند من یظهره الله‌اند. به اعتقاد بهاییان، من یظهره‌الله همان میرزا حسینعلی نوری است که او را بهاءالله می‌خوانند. باب شش سال بعد از اظهار پیامبری، در تبریز به فرمان امیرکبیر تیرباران شد. از القاب وی می‌توان به «نقطه اولی» و «مبشر امرالله» و «سید ذکر» اشاره کرد. باب پیش از سحر اول محرم  سال 1235 هجری قمری در محله بازار مرغ شیراز به دنیا آمد. پدرش محمدرضا پسر میرزا ابوالفیح و مادرش فاطمه بیگم بودند. پدر باب که بزاز بود و در محله بازار وکیل شیراز  حجره داشت، در نخستین سال‌های زندگی باب وفات کرد. بعد از فوت پدرش در خانه دائیش علی محمد که وصی پدرش نیز بود بزرگ شد. دائیش او را در 5 یا 6 سالگی برای یادگیری مقدمات فارسی به مکتب‌خانه‌ای در قهوه اولیا فرستاد. معلم مکتب محمد نام داشت اما نزد مردم به «شیخ عابد» مشهور بود. شیخ عابد معلم آغازین وی شیخی بود. باب بعد از 6 یا 7 سالی تحصیل در یک مکتب خانه محلی، در سن پانزده سالگی تجارت خانوادگی را پی گرفت. او در این زمان به همراه داییش به بوشهر رفت. سید علی‌محمد باب مدتی در بوشر شاگرد تجارتخانه دائیش بود. تقریباً 20 ساله بود که جهت زیارت به عراق سفر کرد و نزدیک 1 سال (18391840) را در آنجا و اکثرا در کربلا گذراند و در آن مدت به طور منظم در کلاس‌های سید کاظم رشتی، پیشوای مکتب شیخیه، شرکت کرد. وی کمی بعد به اصرار خانواده‌اش به شیراز برگشت. باب دست کم در دو جا در آثارش از او با عنوان معلمی، یاد می‌کند. ادوارد براون می‌نویسد: او در سن بیست و دو سالگی ازدواج کرد و بواسطه این ازدواج فرزندی به نام احمد داشت که در طفولیت فوت نمود.

در سال 1790 در ایران ، شیخ احمد احسایی مکتب جدیدی را در زیر مجموعه شیعه بنیان نهاد که به شیخیه معروف است. پیروان او که شیخی نامیده می‌شدند، منتظر قیام مهدی موعود بودند. بعد از مرگ شیخ احمد احسایی، رهبری مذهب شیخیه به یکی از شاگردان او به نام سید کاظم رشتی (1739- 1843 میلادی) واگذار شد. سید کاظم رشتی قبل از مرگ، به شاگردانش سفارش کرد تا دنبال قائم موعود بگردند. او می‌گفت که قائم موعود به زودی ظهور خواهد کرد. در میان شاگردانش فردی بود به نام ملا حسین بشرویه. سید کاظم او را مأمور کرده‌بود که برای مذاکره با سید شفتی و میرزا عسکری (از روحانیون برجسته آن روزگار) به اصفهان و خراسان برود بعد از برگشت او از ایران، استاد او دیگر در حیات نبوده‌است. از نظر ملا حسین بشرویه‌ای نه میرزا محیط کرمانی و نه میرزا حسن گوهر هیچ کدام نمی‌توانسته‌اند پیشوائی باشند که او انتظار داشته‌است. بدین جهت مطابق شریعت اسلام به مدت 40 روز به حال اعتکاف در مسجد کوفه به سر برد. در این زمان یکی دیگر از علمای شیخی به نام ملا علی بسطامی با عده‌ای دیگر به مسجد وارد می‌شوند و آنها هم در اعتکاف شرکت می‌کنند. بعد از خاتمه 40 روز ملاحسین که زودتر اعتکاف را شروع کرده‌بود با دوستان خود عازم ایران می‌شود و در بدو ورود به شیراز با سید علی محمد باب تصادفا برخورد می‌کند.

ملا حسین بشرویه در تاریخ 23 می 1844 به شیراز می‌رسد و در آنجا با باب دیدار می‌کند. ملا حسین به مانند سایر شیخیه‌ها بدنبال جانشین احتمالی سید کاظم رشتی بود. در دیدار به ملاحسین، باب توانست تا بشرویه‌ای را متقاعد نماید که او قائم موعود است. بشرویه‌ای به باب ایمان می‌آورد. به دنبال او عده‌ای دیگر از شیخیان به شیراز می‌آیند و از ایمان آورندگان به باب شده و از حروف حی (حواریون باب) می‌شوند.

حکومت و روحانیون ابتدا توجه زیادی به حرکت بابی نکردند اما در اواخر تابستان 1845 میلادی وقتی از گسترش سریع آن آگاه شدند، تصمیم به کنترل آن گرفتند. لذا باب که تازه از مکه به بوشهر آمده بود به شیراز برده شده محبوس گردید.

به همین خاطر حاکم فارس عده‌ای از مأموران خود را از شیراز عازم کرد تا هرکجا که می‌توانند او را بیابند و توقیفش کنند. هنگامی که باب از تصمیم حسین خان آگاه شد، بوشهر را به قصد شیراز ترک گفت. در بین راه به مأموران رسید و گفت من همان کسی هستم که برای یافتنش تلاش می‌کنید. او را نزد حاکم فارس بردند و حاکم نیز بسیار با او بدرفتاری کرد.  او در برابر حاکم توسط سر دسته روحانیون مورد بازرسی قرار گرفت که توسط او مرتد اعلام شد و دستور داده شد که او باید با فلک تنبیه شود و سپس در خانه عبدل حمید خان داروغه محبوس شود. بعد از آن، سید علی محمد باب به ضمانت دایی خود به منزل او رفت. قدوس که به دستور سید علی محمد باب به شیراز رفته بود و یکی دیگر از بابیان را در آن شهر به دستور حاکم فارس دستگیر شدند و شکنجهٔ بسیار تحمل کرده و از شیراز تبعید شدند.

پس از مدتی، بیماری وبا در شهر شیراز مسری شد و در همین حین، باب از شیراز خارج شد.  وی در تاریخ سپتامبر 1846 به اصفهان تبعید شد. در ابتدا در اصفهان در منزل امام جمعهٔ آن شهر ساکن شد. حاکم اصفهان در آن موقع منوچهرخان معتمدالدوله بود و او علی‌محمد باب را با احترام پذیرفت و مدت یک سال از او مهمانداری و حمایت کرد. ادوارد براون دراین خصوص می‌نویسد: داروغه شیراز در این امر همراهی کرد در غیر اینصورت فرار سریع زندانیش به همراه دو تن از پیروانش به شهر ثانی (اصفهان) محال بود. این واقعه حدوداً در ماه می 1846 رخ داد. به مدت تقریباً یک سال باب در اصفهان ماند. او تحت حمایت قویترین اشراف آن زمان بود که هم قادر و هم خواهان پشتیبانی و حمایت او از کینه ورزی‌های دشمنانش بودند که در بین آنها روحانیون خطرناک ترین بودند. اما در اوایل سال 1847 حامی او فوت کرد و گرگین خان که جانشین دولت اصفهان شد حس مشابهی با حاکم قبلی نداشت و فوراً باب را تحت یک همراهی مسلحانه به تهران که در آن زمان تحت حکومت محمد شاه و وزیر نابخردش حاج میرزا آقاسی بود فرستاد.

پس از مدتی و در ژانویه 1847 به دستور محمّد شاه قاجار به سمت تهران حرکت کرد. اما صدر اعظم او حاجی میرزا آغاسی از حضور سید علی‌محمد باب در تهران نگران شد و با شاه تصمیم گرفتند بدون این که باب وارد تهران شود او را به ماکو، واقع در شمال غربی ایران بفرستند.

به همین دلیل سید علی محمد باب بعد از گذراندن مدت زمانی در خارج از شهر تهران و بدون آنکه بتواند با شاه ملاقات داشته باشد، بنا بر نامه‌ای از طرف شاه به تبریز تبعید شد و سپس در قلعهٔ ماکو در منطقه‌ای به همین نام زندانی شد. آن مکان به گمان حاج میرزا آغاسی از این جهت مناسب بود که اکثر مردم آنجا سنی مذهب بودند و در نتیجه کسی به سوی باب جذب نمی‌شد. ولی حتی در ماکو هم نتوانستند که باب را از تماس با طرفدارانش ممانعت کنند و در آنجا نیز نامه هائی به باب می‌رسید و یا طرفدارانش به ملاقات او می‌آمدند. علی خان که کاملا دست نشانده و سرسپرده خواسته‌های وزیر بود، در آن زمان فرماندار ماکو بود. بزودی بعد از رسیدن او به ماکو، باب به تبریز احضار شد و دوباره در ارتباط با تعالیمش توسط برخی از روحانیون ارشد مورد بازجویی قرار گرفت. حدود شش ماه باب در ماکو ماند و سپس دولت که فهمید پیروانش هنوز در دستیابی به او موفق هستند، او را به حبسی شدیدتر به قلعه چهریق فرستاد.

باب را مجددا به تبریز فرستادند و به علما دستور داده شد تا حکم نهایی را در مورد او صادر نمایند. علما هم مجلسی تشکیل دادند و در آن مجلس از باب سوالاتی در مورد ادعای او پرسیدند. ادوارد براون می‌نویسد: اقدام قانونی علیه باب تماما با شرم آورترین بی انصافی‌ها و بی احترامی‌ها همراه بود. آنها به او گفتند: « اگر تو دروازه دانش هستی البته باید قادر باشی به هر سؤالی که ما انتخاب می‌کنیم و می‌پرسیم جواب دهی». و بلادرنگ شروع به پرسش درباره اصطلاحات و ریزه کاری‌های فنی طب، دستور زبان، فلسفه و منطق و امثال آن کردند.  بگفته عباس امانت ، استاد تاریخ دانشگاه ییل ، ناصرالدین میرزا، ولیعهد آن زمان پس از محاکمه تبریز حس کرد یا می‌باید در برابر روحانیون قدرتمند تبریز بایستد یا از آن خطرناکتر منتظر ناآرامی از طرف پیروان باب باشد. در این بین مشاوران وی تدبیری پیشنهاد کردند که پزشکان خود را بفرستد تا باب را معاینه کنند. تشخیص آنها قابل پیش‌بینی بود و به گفته ویلیام کورمیک، یکی از پزشکان مخصوص وی، تدبیری مصلحت آمیز برای نجات جان باب بود. آنها با نظری دایر بر جنون باب، خواستند جان باب را نجات دهند. کورمیک سال‌ها بعد نوشت: «گزارش ما در آن موقع به شاه به گونه‌ای بود که جان او (یعنی باب) را نجات دهد.» بگفته مک ایون باب به صورت غیر رسمی در مجلس علما از سوی بسیاری از علمای حاضر محکوم به مرگ شد. اما رای بر جنون در این زمان مطرح شد تا مانع اعدام باب شوند. محمد ترابیان در کتاب حالات و مقالات استاد شهاب فردوسی در این خصوص می‌نویسد: «اینکه در برخی کتابها نوشته‌اند سید باب مخبط و مجنون بوده‌است از انصاف و عدالت دور است زیرا همهٔ آثار او حکایت از یک مجذوب فریفته به افکار خود دارد و در همه موارد به مقدسات اسلامی جدا احترام می‌گذارد و به اصول و نوامیس اخلاقی و اجتماعی کاملا متوجه‌است و مطلقا علایم جنون در آثار وی دیده نمی‌شود.»

پروفسور ادوارد براون  می‌نویسد:

به همین دلیل باب به زور از قلعه چهریق به تبریز برده شد و یک بار دیگر در برابر قضاتی که حکمشان نتیجه قطعی بود مورد بازخواست قرار گرفت. محکمه‌ای که او اکنون به آن تن در داده بود چیزی جز یک سری اهانت‌ها و بی احترامی‌های مکرر نبود. به هر حال شکنجه گران او نگران گــرفتن یـک نتیجه بودنـد و آن اینکه رسمــا باب را وادار کنند از تـعالیمی که می‌آموزد صرف نظر کند. اما آنها قادر به انجام آن نشدند.

مسیو نیکلا منشی اول سفارت فرانسه در ایران می‌نویسد:

بنابر این معلوم می‌شود که باب بسختی در محبس میگذراند و شکایت دارد و نسبتا مدت آن هم طولانی بوده‌است زیرا که برحسب مدارکی که ما شرح دادیم در سال 1264 به ماکو رفت و اجرای قتلش در 27 شعبان 1266 واقع شد مطابق با 8 ژوئیه 1850. ولی قبل از اجرای قتل محبس او را تغییر دادند و از ماکو به قلعه بردند....» (ویکی پدیا) 

 

به چند نکته اشاره می کنم و یک از آنها زمان تولد باب می باشد. 200 سال پیش هنوز شهرهای ایران و عراق تشکیل نیافته بودند بنابراین کشاندن این حضرات! از شیراز به بوشهر و کوفه و نجف و کربلا و تبریز و ماکو! و ... جز مسخره بازی و تاریخ سازی جعلی چیز دیگری نمی باشد. و اگر به حامیان این فرقه ضاله توجه کنید همگی مشتی یهودی هستند که با نام های : ادوارد براون ، ویلیام کورمیک ، مک ایون . گرچه اگر به بیوگرافی آنها دقیق شویم ، نمی توانیم وجود خود این اشخاص را چون مارکوپولو و ابن بطوطه و شاردن و نیبور ... اثبات کنیم. تاریخ هایی که آورده اند هجری شمسی و قمری و میلادی را به هم پیوسته دارند و این خود نشانه ای از سفارشی و غربی بودن این داستان پردازی می باشد. 

 

 «قلعه سنگی چهریق در میان این رودخانه و بر فراز صخره مرتفعی قرار داشته و حدوداً دو سال سید علی محمد باب پیشوای آیین بیانی در آن محبوس بوده‌است. وی که به تحریک انگلیسی‌ها شورش‌های متعددی را در ایران به راه انداخته بود؛ در سال ۱۲۶۳ قمری به دستور محمدشاه در این قلعه زندانی شد. بواسطه موقعیت مکانی، دسترسی به این قلعه تنها با عبور از میان رودخانه میسر بوده و به این ترتیب، دسترسی پیروان سید علی محمد باب به وی سخت‌تر و کنترل برای مأموران حکومتی سهل‌تر بوده‌است. آثار بجای مانده از این زندان سنگی همچنان در میان معتقدین به سیدعلی محمد باب ، بعنوان زیارتگاه شناخته می‌شود.» (ویکی پدیا) 

 

علی محمد باب را در ۱۲۶۳برای زندانی کردن  به قلعه می برند ولی در 1264 هنوز تازه قرار است برای اجرای حکم قتل از ماکو به قلعه برده شود یعنی در آن تاریخ در ماکو بوده است!؟ یعنی یک سال قبل از اینکه پایش به ماکو برسد و بعد او را به قلعه ببرند در قلعه به سر می برده است!؟. (ادامه دارد...)

علی میسیو!(2)

چندی روز پیش در گروه بنیان اندیشی فیس بوک شخصی که به خوبی او را می شناسم (آنها نیز بنده را می شناسند) ادعاهای جالبی داشت! گرچه قابل اثبات نبود و فقط خود را سنگ روی یخ نمود ، چون زمانی که روشنفکری ایران و جهان چیزی برای عرضه ندارد و با کمال تنگ دستی کتاب مصور کودکانه و مسخره آمیزی را به عنوان جوابیه چندین هزار برگ یادداشت معرفی می کند ، از آن شخص معلوم چیزی جز تکرار جملات بی سرو ته نمی توان شنید. 

  

 

 

این متنی است که آن مدعی جرات اظهار نظر در مورد یادداشت اول این موضوع را نداشت: 

 

«اینجا خانه ای منتسب به علی مسیو نمی باشد! آدرس را اشتباه رفته اید! در آدرس ثبتی سازمان میراث فرهنگی نشانی خانه علی مسیو به اشتباه درج شده است: تبریز، خیابان ارتش جنوبی، کوچه صدر، پلاک 50! در حالی که آدرس صحیح این خانه تبریز، خیابان ارتش جنوبی، کوچه حاج رضا، بن بست علی مسیو، پلاک 50 می باشد! این خانه هم اکنون با عنوان «خانه فکر مشروطه خواهان (موزه علی مسیو)» جهت بازدید عموم باز است. عکسی که گرفته اید خانه ایست در کوچه صدر که هم اکنون مسکونی است و فردی به نام آقای شمس آذر ساکن این منزل می باشند.» (آیدین سردارنیا)

«عرض شود خدمتتان که بنده حقیر نه فراماسونر هستم و نه یهودی ولی کاری که مرتکب شده ام این است که مسبب اصلی خریداری خانه علی مسیو توسط شهرداری منطقه هشت تبریز بوده ام. این خانه که متروکه بوده و در حال ویرانی بود با پیگیری ها و مستندسازی ها و ترتیب دادن جلسات متعدد توسط حقیر از طرف شهرداری تبریز خریداری و مرمت شد. حتی فوتو آلبومی را در صفحه اینجانب که مربوط به عکسهای این خانه قبل از مرمت می باشد می توانید ببینید. تا جایی که من متوجه شدم میراث فرهنگی خانه علی مسیو و خانه ختائی را به دلیل همسایه بودن یکجا به ثبت رسانده است، و از آنجایی که آدرس درب اصلی خانه ختائی واقع در کوچه صدر است و این خانه فقط یک درب پشتی به بن بست علی مسیو واقع در کوچه حاج رضا دارد، مسئولین میراث فرهنگی دیگر به خود زحمت دقت نداده و آدرس هر دو را از کوچه صدر داده اند. این هم از باشی سویوقلوق کارمندان میراث فرهنگی بوده است. ولی این حرفهای من دلیل بر رد شک شما نسبت به عمدی بودن این قضیه نیست فقط حقیر به عنوان مخاطبی عام پس از شنیدن حرفهایتان احتمال عمدی بودن قضیه را داشلار چاتداسا 2% می دهم! باز هم گفتم این همه شکاکی شما من مخاطب را نسبت به مطالبتان زده هم نکند از بار علاقه ام کم می کند.» (آیدین سردارنیا) 

 

 اکنون می خوام نشان دهم که نه پلاک خانه آقای شمس! و نه خانه ختایی و نه خانه علی میسیو عدد 50 نیست و حتی دروغگویی و حقه بازی به آدرس و شماره پلاک خانه علی میسیو نیز کشیده شده است!!! 

 

خانه آقای شمس! با پلاک شماره 32  

 

 

 

   خانه علی میسیو با پلاک 10 

 

این هم خانه ختایی با پلاک 54 و 12 

البته زمانی که حضرات نتوانسته اند بگویند که کدامین چشم کمال الملک کور شده بود یا همانگونه که می بینید پلاک خانه علی میسیو هم در میراث فرهنگی اشتباه ذخیره شده و آدرس ثبت شده معلوم نیست که کدامین خانه می باشد ، نمی دانم چرا بعد از 12 سال افرادی چون پسر سردارنیا که به خوبی با تفکراتشان آشنا هستم از شهرهای 200 ساله که در زمان مشروطه دهکده هایی بیش نبودند از بنده درباره سردراران مشروطه توضیح می خواهد؟!؟!. گرچه به آن مسئله نیز به وقت خود خواهم پرداخت. آیا این گفته های بی سر و ته آن جناب از بودار بودن مسئله حکایت نمی کند؟!؟! وقتی دیوار خانه شمس با تصویر آجرکاری با لگوهای صلیب و ستاره داودی و تک چشم ماسونی تزیین شده اند؟!!!. 

 

شیردال بزرگترین طنز سال!

در گروه فیس بوک و در اوایل انتشار خبر تحویل آن جام پر هیاهو به ایران چندین یادداشت را قرار دادم ولی ظاهرا عده‏ای هنوز درباره جعلی بودن آن قطعه و جدید ساخت بودن آن به نتیجه‏ای نرسیده‏اند و منتظر صدور حکم از افراد دیگری هستند که پیشتر به دروغگو بودنشان پی برده‏ایم. شما را به شماره زیر از روزنامه اطلاعات دعوت می کنم:




اینکه مسئولین فرهنگیمان را به زمان دریافت این جام جعلی ، اینگونه شاد و خرامان می بینیم زیاد متعجب نیستیم چون شبیه همین جعلیات را سالهای پیش نیز به خورد مردم داده‏اند و هنوز عده‏ای با وجودی که جعلی بودن آن تواریخ را قبول دارند ولی از ذکر نام بنیان اندیشی به عنوان محققین و اثبات کنندگان اولیه این مسائل  امتناع می ورزند و از ذکر نام پورپیرار واهمه دارند دلیلش را باید در کنیسه جستجو کرد که سالها پیش دستور داد هیچ نقل قولی از پورپیرار و بنیان اندیشی در هیچ اندازه ای برده نشود!!! شاید با مطالعه مطالب لینک‏های زیر که به چند سال پیش مربوط است بتوانید به عمق این دغل کاری شیادی پی ببرید.


تاریخ‏سازی جریان انحرافی از «تخت جمشید»!


جعلیات دانشگاه شیکاگو؛ عامل ضبط الواح گلی ایران در مورد کعبه زرتشت


تاریخ سازی جریانی انحرافی از موضوعی انحرافی، به نام «تخت جمشید»



البته می دانیم که مطرح شدن این مسائل فقط به خاطر گرفتن تخفیف از بنیان اندیشی برای پوشیده نگه داشتن دامنه وحشتناک جعلیات می باشد که حتی اگر شخصی از این روزنه نیز به واقعیت نگاه کند ، زمانی که تخت جمشید و پاسارگاد و تمامی محوطه ها موسوم به هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان با جعل و دروغ آغشته اند و نمی توان در هیچ حدی ، ردی از این امپراتوران را سراغ گرفت بنابراین باید به ادامه اعترافات حضرات مبنی بر دروغین بودن کل تاریخ منطقه چشم امید بست.




آنهایی که دنبال حقیقت هستند کافی است به بال‏های این شیردال توجه کنند که با پرچ به بدنه شیردال متصل است . آن پای عقبی شیر دال که با لحیم پابرجاست دیگر شاهکار هنری بودن این اثر را به نمایش گذاشته است!!!. شاهکاری که اگر آن را به قلمزنان تبریز و اصفهان سفارش دهید هزاران نوع بهتر از آن را برایتان تدارک می بینند.



حال این جام مارلیک را به صنعتکاران جهان امروز سفارش دهید تا نمونه‏‏ای را برایتان بسازند که هرگز نخواهند توانست چون یک پارچه در قالب ماسه آن هم با تمامی اعضا و اجزای خود ریخته گری شده و در حفاری‏های مرحوم نگهبان از تپه مارلیک به دست آمده است.

آری این چنین نبود برادر ، آن چنان بود!